بعد از غیابت چند ماهه باز هم در خدمتم با چند قطعه چارپاره
شوهرم قريه دار كوچه ماست
نان و گندم به خانه خروار است
ما شبانه شراب مينوشيم
خون مردم به كوزه بسيار است...
دخترك ريسمان به گردن كرد
در دل قريه گريه ها برپاست
دخترم مادري به طفلم شد
شوهرم قريه دار كوچه ماست
مادرم گفت: « فرن » گريه نكن
صبح روشن ز طلوعش پيداست
گفتم : اي مادر من غصه نخور
مرگ دو سه زن ديگر اينجاست...
من كه ديدم كسي به خانه نبود
سري از خانه ام بدر كردم
شوهرم رفت ... و مثل باد آمد
چادر مرگ را به سر كردم
مادرم گفت بلند شو از خواب
گله از تشنگيش خواهد مُرد
روي نا شسته به راه افتادم
گرگ آمد گله ي چوپان خورد
مادرم گفت دگر گريه نكن
مثل بقال تو هم فخر فروش
زندگي آمد و فريادددد... كشيد
گفت: اي روسپيم ! زهر بنوش
تا درود ...