تبليغاتX
نغمه مرگ

نغمه مرگ

برای چشم پریشان پرنده ها گریستند

عزیزان سلام !

بعد از غیابت چند ماهه باز هم در خدمتم با چند قطعه چارپاره

 

شوهرم قريه دار كوچه ماست

نان و گندم به خانه خروار است

ما شبانه شراب مينوشيم

خون مردم به كوزه بسيار است...

 

دخترك ريسمان به گردن كرد

در دل قريه گريه ها برپاست

دخترم مادري به طفلم شد

شوهرم قريه دار كوچه ماست

 

مادرم گفت: « فرن » گريه نكن

صبح روشن ز طلوعش پيداست

گفتم : اي مادر من غصه نخور

مرگ دو سه زن ديگر اينجاست...

 

من كه ديدم كسي به خانه نبود

سري از خانه ام بدر كردم

شوهرم رفت ... و مثل باد آمد

چادر مرگ را به سر كردم

 

مادرم گفت بلند شو از خواب

گله از تشنگيش خواهد مُرد

روي نا شسته به راه افتادم

گرگ آمد گله ي چوپان خورد

 

مادرم گفت دگر گريه نكن

مثل بقال تو هم فخر فروش

زندگي آمد و فريادددد... كشيد

گفت: اي روسپيم ! زهر بنوش

 

تا درود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 12:3  توسط فرنگیس سوگند  | 

 

تقديم به روسپيان باكره سرزمينم !

 

ساعتي خنديد با خود از دم ِ  يك روسپي

بعد چيغي زد هراسان در  غم يك روسپي

 

لحظه ي آيينه گشت و در نبودش خيره شد

بعد هم آلوده شد در عالم يك روسپي

 

هر شب و هر روز هر ساعت هميشه ... داد زد

در ميان بازوان محكم يك روسپي

 

تا كه گژدم گشت نيشي زد به خويش و گريه كرد

بعد تصويري كشيد از مرهم يك روسپي

 

مرگ هم سرگرم بازي در حدود شهر بود

بي رقم خنديد در چشم نم يك روسپي

 *

باز آذر شد تمام ماجرا ناگفته ماند

زاد روزم را به هم مي زد غم يك روسپي

 

* آذر: ماه  زاد روزم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 10:30  توسط فرنگیس سوگند  | 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد از درد خود پرستی

عاشق شو  ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی

                                                 { حافظ}

 

سلام خدمت همه!

از چند ماه بدین سو هیچ هوایم جمع نیست که چیزی بنویسم و دیشب یک غزل در ذهنم شکل گرفت حتمن اگر زندگی مجال داد حضور تان تقدیم میکنم .

تا درود...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 16:24  توسط فرنگیس سوگند  | 

  سلام !

این هم سه غزل و دو رباعی  که چند ماه قبل سروده بودم 


امشب به زلف های خیالم رسن شدی 

شاعر! تو نیز شاهد غم های من شدی 

حالا که صبح میشود ای شام های من ! 

بر واژه های سبز دلم پیرهن شدی 

حالا برای دیدن تو چند قریه را 

تا پشت گام خود زده ام ... بی وطن شدی 

دلگیرم از زمین و زمانه زمان خود 

نفرین به تو که درد دل خویشتن شدی 

حالا به سرنوشت دل پاک خوی من 

تو رفته رفته رفته دگر اهریمن شدی 

حالا ز دست خاطره ات ختم میشوم 

تو ذره ذره ذره چرا؟ جان من شدی 


....

امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم 

تا کی زدست دوری از دیده خون بریزم 

امشب که یاد هایت زخمی زند به قلبم 

من با خیال زخمی با درد می ستیزم 

باران اگر ببارد ، با تو روم زیارت 

دیروز گفته بودم ، امروز در گریزم 

خنجر مزن به روحم زیرا که بی تو عمریست 

در کوچه های حسرت چون گرد ریز ریزم 


....

تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد 

مرگ آمد بر درم عمر جوانم گریه کرد 

آمدی دستی نهادی روی دستان دلم 

اتفاقی در گرفت و جسم و جانم گریه کرد 

قهر کردی باز میل اشتیاقم تکه شد 

از نگاه آتشین ات استخوانم گریه کرد 

بوسه هایت جام ویران دلم را تازه کرد 

در حضورت آتشی گشتم لبانم گریه گرد 

در نبودت سجده کردم خاک پایت را ولی 

تشنه تر گردید باران آسمانم گریه کرد 

...

امشب که در آیینه مرورم کردی 

عاشق بودم دوباره کورم کردی

من آمده ام تا که ترا بنگرم و 

گفتی که برو زنده به گورم کردی 

...

یک هفته شده مرا پریشان کردی

در بلخ نبودم و تو گریان کردی 

بی تو چقدر سخت بود کابل هم 

از جاده ء بیهقی گریزان کردی ...


تا درود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 8:50  توسط فرنگیس سوگند  | 

سلام عزیزان!

درین روزهای سردرگم مصروف دغدغه های شخصی خودم هستم ... پریشان و حیران ...

مرا به دل خوشی عشق زندگی مدهید

به عشق راضی ام اما به مرگ محتاجم ...

{فاضل نظری}

 

و این هم یک غزل که چند ماه قبل سروده بودم .

 

با غروب نگهش آمدو طوفانم کرد

چقدر گریه کنم آه! که ویرانم کرد

اینچنین سبز نبودست سپیدار خیال

عشق آمد به دلش بی سر و سامانم کرد

او که هرگز به دلم درد نمی داد دریغ

به دل دلهره پیوست پریشانم کرد

آمدم درد دل دیشب را گفتم باز

آنقدر طعنه به من داد که ویرانم کرد

***

باغروب نگهش آمد و طوفانم کرد

چقدر گریه کنم آه! که ویرانم کرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:46  توسط فرنگیس سوگند  | 

 

سلام عزیزان !

یک غزل:

امروز دیدمت که تو در خانهء منی

دل را بنام دلهره پیوند میزنی

 

آنرا که جز خیال ترا سال ها نداشت

با یک نگاه تلخ زدل می پراگنی

 

من در خیال گریه ء آن شام های سرد

تو در خیال ـ بی خبر از خنده خرمنی

 

شاعر! دوباره عشق ترا جار میزنم

تو در هوایی وسوسه و پاک دامنی

 

در کوچه باغ دهکده و آسمان صاف

با یک حضور سبز تر از باغ سوسنی

 

تا ... خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:15  توسط فرنگیس سوگند  | 

درود به همه ءعزیزان !

باز هم یک غزل ...

حرفی نگفته دارم از روز آشنایی

شهزادهء خیالم  - خلوت اگر نمایی

 

دیوانه وار گشتم در کوچهء خیالت

از ماجرایی چشمم هر شام می سرایی

 

دردم همیشه در دل - دردی نگفته دارد

صد بار می ستایم ناگفته روشنایی

 

هر لحظه لحظه خود را تهدید می نمایم

این دل غریبه گردد وقتی که تو نیایی

 

بسیار خسته گشتم از خاطرات تلخت

حرفی دگر ندارم هر لحظه گر بیایی

 

پدرود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:12  توسط فرنگیس سوگند  | 

سلام !

این هم یک غزل ...

 

در کوچه ء سکوت ترا جستجو کنم

تاکی بگو عزیز ترا آرزو کنم

 

در خانه ء خیال - خیال تو دم نزد

شاعر! هوایت است اگر گفتگو کنم

 

در ماجرای  عشق تو سنگین دلی نبود

تاکی بگو که بغض ترا در گلو کنم

 

بی تو امید زندگی ام چشم بسته است

این روز ها دوباره به پندار خو کنم

 

در کوچه ء سکوت و درین روزگار سخت

با این دل شکسته دهاتی ! " چطو " کنم

 

امشب دوباره از تو دلم سخت خسته است

بایک سبد سکوت به گور تو رو کنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:2  توسط فرنگیس سوگند  | 

 

سلام عزیزانم !

این هم یک غزل تقدیم تان :

 

بعد از هزار سال دلم را بلد نشد

لعنت به او که حال دلش هیچ بد نشد

 

امشب که باز لحظه ء عهدش رسیده بود

از کوچه های سرد دلم باز رد نشد

 

هرچند فصل تازهء دیدار بی کسی ست

از کوله بار تلخ دلم مسترد نشد

 

آمد به نسل خاطره ها داغ ها گذاشت

شاعر ! ولی به نسل خیالی لگد نشد

 

آمد نشست در برو یک حرف خام گفت

بنگر! کسی به درد دلت هیچ گد نشد؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:17  توسط فرنگیس سوگند  | 

سلام عزیزان!
دو غزل تقدیم لحظه های بی کسی... 


در کوچه سکوت دلش سخت خسته بود

آنجا نگاه سرد کسی چشم بسته بود

 

گاهی سکوت، گاه به قول شما هنوز

بین سکوت شیشه غم ها شکسته بود

 

در جاده های وسوسه، قول و قرار هم

آری سرود خسته فردا گسسته بود

 

در کوچه خیال حضور کسی نبود

تنها دو زاغ خسته پریشان نشسته بود

 

اینجا سکوت سرد پریشان بی کسیست

شاعر برای چشم کسی چشم بسته بود

***

تمام حرف دلم در گلوی تکراریست

هرآنچه می کشم او آرزوی تکراریست

 

شبی بیایم و در کام آتش اندازم

بخود بیایم و آن های هوی تکراریست

 

چگونه بغض دلم را به دار خسته زنم

همیشه دغدغه اش گفتگوی تکراریست

 

دلم چگونه نمود اعتراف با دل خود

خیال در پی تو جستجوی تکراریست

 

مکن تو! بار دگر شک سرود سرد مرا

ببین سکوت دگر رنگ و بوی تکراریست


+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:43  توسط فرنگیس سوگند  | 

سلام !

این هم غزلی که چند ماه قبل سروده بودم

تقدیم تان:

            روزگار نحس

این روزگار نحس به مانند یک غم است

هرچه زمانه بر سرم آورد ماتم است

 

هرلحظه با خیال دلم درد میکشید

این درد ها همیشه زقانون عالم است

 

دنیا همیشه غم به جبینم نوشته بود

گرچند جشن خوب گل سرخ ما کم است

 

دگر شراب تلخ مریزی به جام من

این حرف های خسته ء دنیای آدم است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:45  توسط فرنگیس سوگند  | 

سلام عزیزانم!

فرارسیدن روز خجسته معلم را از صمیم قلب مبارک باد میگویم.

 

و این هم یک غزل :

 

زندگی خار و خشت میخواهد

نقش از خوب و زشت میخواهد

 

زنده گی هر چه بود بعدش را

به خدا سرنوشت میخواهد

 

زنده گی نغمه های رازی را

که مجال سرشت میخواهد

 

زنده گی نغمه های بی دردیست

به چه اردیبهشت میخواهد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:6  توسط فرنگیس سوگند  | 

سلام عزیزانم !

این هم یک غزل تقدیم تان باد:

 

رازی میان سینه ء من خار گشته است

دنیا به سان سایهء دیوار گشته است

هرسو هزار نالهء خاموش بیکسی

برخاطرم چو واژه ء تکرار گشته است

رنج روان و نفرت و حرمان زنده گی

سوز دگر به قلب شرر بار گشته است

لطف خدا بهار مرا سبزتر کند

ورنه جهان چوقلب گنهکار گشته است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:43  توسط فرنگیس سوگند  | 

سلام دوستان عزیز:

به زادگاهم فاریاب زیبا رفته بودم .نتوانستم که احوال تانرا بگیرم .

 

یک غزل تازه تقدیم تان :

باز دنیای مرا نالیدو رفت

بغض فردای مرا نالید و رفت

آمدو دلگیرو سرگردان نشست

روح تنهای مرا نالیدو رفت

آمدو تنهاو ویران مانده بود

یاد شبهای مرا نالیدو رفت

زنده گی تقویم غم ها گشته بود

بخت رعنای مرا نالیدو رفت

بعدها از دست عاشق بودنم

خواب رویای مرا نالیدو رفت

ماهی یی گردید و بهر بغض خود

نقش دریای مرا نالید و رفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:11  توسط فرنگیس سوگند  | 

سلام عزیزانم !

این هم یک غزل...

حالا به پشت پنجره پروانه ام هنوز

دیریست بی صدای تو دیوانه ام هنوز

دنیا کشیده عینک احساس را زچشم

پاییز هم رسیده و بی خانه ام  هنوز

یادت بیاد بود و غمت در وجود من

تنها به این بهانه که بیگانه ام هنوز

دنیا برای غمزده احساس غصه داد

وقتی گلی شگفتهء افسانه ام هنوز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:29  توسط فرنگیس سوگند  |